ماجرای کاریابی تخممرغی!!!
- بهر هرکس در جهان قدقد قدا
- هست یک جا و مکان قدقد قدا
- نیست بی مصرف کسی قدقد قدا
- هست امکانها بسی قدقد قدا
- هرکسی باید بیابد جای خود
- تا نهد جای مناسب پای خود
- پس تو هم توی مدار خویش باش
فارغ از مأیوسی و تشویش باش
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از باغ میبرند چراغانیت کنند
تا کاج جشنهای زمستانیت کنند
پوشاندهاند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانیت کنند
یوسف،! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیت کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیت کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیت کنند
داستان کوتاه کتاب مفید
«داداش! یکی دو تا کتاب بهم میدی؟»
نمیدانم چه کسی نصیحتش کرده بود که یک دفعه عاشق کتابخوانی شده بود.
«هر کدوم از کتابا رو که به دردت میخوره بردار.»
ابیاتی در باره امام مهدی (عج)
به نام آنکه جان را فکرت آموخت
سلام آقای خوبم و آقای خوبیها
مولای من!!
بار دیگر غروب جمعه فرا رسید و آسمان چشمان منتظر عاشق، در فراق محروم ماندن از دیدن معشوق باز ابری و بارانی شد. در دلهای مضطرب غوغایی بر پا شد و باز داستان همیشگی فراق و آه و سوز.
چگونه دنیا را به کام خود درآوریم؟؟؟
در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از شدت چشم درد، خواب به چشم نداشت. برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را به خود تزریق کرده بود. اما نتیجهی چندانی نگرفته بود.
پس از مشاورهی فراوان با پزشکان و متخصصان . . .
۱ داستان کوتاه و آموزنده
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد. زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و به نزدیکترین . . .
کاش میشد با دو چشم عاطفه؛ قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش میشد از پس احساسها
خندهها از اشک سبقت میگرفت
کاش میشد از الفبای وجود
عین و شین و قاف نشأت میگرفت
دو غزل از مرحوم استاد شهریار
روزی “ملک الشعرای بهار” به همراه “شهریار” شاعر بزرگ و دو تن دیگر از دوستان خودبه نامهای “علمداری” و “دیبا”به سمت کرج می رفتند.
” ملک الشعرای بهار” در بین راه سه بیت زیر را سرود:
ای کرج! سویت سه تن از شهر، یار آوردهام
با “علمداری” و “دیبا”، “شهریار” آوردهام
شهریار ماه را از بسکه گفتی سوی ده
بلبلی با لطف و لحن شهری آر، آوردهام
خلق میگویند: با یک گل نمیآید بهار
زین سبب بهرت سه گل با یک “بهار” آوردهام!
داستان کوتاه ازدواج پسر جوان و زیبا با دختر خوشگل
سلام
همواره شنیدهایم و گفتهاند هر کسی یک سری عیوب دارد و در حقیقت گل بیعیب خداست.
گاهی اوقات آنچه ما می خواهیم پیش نمی آید.
بلکه کارها به گونه ای پیش می رود که ما دوست نداریم.
نمیدانم این مقدمه ربطی به داستان دارد یا نه؟
بهتر است خودتان داستان را بخوانید و قضاوت کنید.
پسر جوان و زیبارویی بود که فکر میکرد باید با زیباترین دختر جهان ازدواج کند. اوفکر میکرد…
عشق پیری!!!
عشق و عاشقی هم عشق و عاشقیهای قدیمی.
این روزا دیگه عاشقها هم اون عاشقهای قدیمی نیستند.
داستان کوتاه و شاید طنز عشق پیری را بخوانید تا معنی عاشقی را بفهمید.
شاد باشید.



