صدای پای بارون
به نام خدا و سلام
بعد از مدتها که به تنهایی در طبیعت قدم نزده بودم ، امروز صبح قصد کردم از خواب صبحگاهی چشم پوشی کرده و در هوای زمستانی ساعتی را به گشت و گذار در طبیعت گذرانده و ارتقاعی هر چند کوتاه را زیر پا بگذارم.
به همین منظور پس از انجام فریضهی صبح که انشاءالله خدا قبول کند از خانه بیرون زدم. نمنم بارانی که شب قبل باریده بود طراوت خاصی به هوای سحرگاهی داده بود. معمولا در هوای ابری طلوع و غروب خورشید غمانگیزتر است و امروز هم از آن روزهایی بود که خورشید طلوعش را در پس ابرها از دیدگان همه مخفی نگه داشته بود اما لطافت باران از غمانگیز بودن آن میکاست.
ساعت ۶ صبح بود که از ماشین پیاده شدم و به قول معروف پاشنهها را ور کشیدم و قدم بر روی زمینهایی گذاشتم که باران دیشب حسابی خیسشان کرده بود. ارتفاعاتی که برای این گونه روزها و موقعیتها در نظر میگیرم در جنوب غربی راور و جایی مشهور به “تنگل در زارچ” (tangal e der e zarch) است که جدیدا به نام “ده امام جمعه” معروف شده است. اگر خوشبینانه نگاه کنیم تل و تپههای این منطقه حدود ۱۵۰۰ یا ۱۶۰۰ متر از سطح دریا بالاترند. اما با توجه به اینکه جاده تقریبا ۱۱۵۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد بنابراین مجبور به صعود ۴۰۰ یا ۵۰۰ متر ارتفاع هستیم.
در آن موقع صبح کسی را در اطراف مشاهده نکردم اما کمی که بالاتر رفتم چند نفری را دیدم که در حال پیاده روی بودند. بی توجه به اطراف به راه خودم ادامه دادم و یکی از ارتفاعات را صعود کردم و پس از پایین آمدن از آن ، هوای مطبوع صبح زمستان که بیشتر به بهار شباهت داشت ، وسوسهام کرد تا به قلهی دیگر که ارتفاعی بالاتر دارد نیز صعود کنم.
به بالاترین نقطه که رسیدم باران هم نمنم شروع به باریدن کرد. در مسیر فرود نیز کم و بیش دانههای باران از آسمان فرو میریخت.
در پایین ارتفاع ، شدت باران بیشتر شد. صدای برخورد دانههای باران با سطح سنگها و بوتهها و غلطیدن و سپس فرو چکیدن قطرات مروارید گونهی آب از سطح سنگها مرا محو خود کرد تا بی اختیار دقایقی بایستم و به آهنگ ملایمی که طبیعت مینواخت گوش فرا دهم و به خیس شدن لباس و بدن و وسایلم نیز اهمیتی ندهم.
کم کم جویبارهای کوچک به راه افتادند و آبشارهای کوچکی که از فراز سنگها فرو میریختند نیز شکل گرفتند و موسیقی طبیعی کامل و کاملتر شد. مانند اینکه در یک ارکستر هر لحظه سازی جدید وارد شود و هماهنگ با سایرین شروع به نواختن کند.
- جويبار
- جويبار
- مرواريد غلطان بر سطح سنگ
- تشكيل آبشار
نه اینکه در شهر صدای باران این ضرباهنگ را نداد. در شهر هم صدای برخورد قطرات باران قابل شنیدن و لذت بردن است. اما یک تفاوت اساسی با محیط طبیعی دارد و آن اینکه صدای برخورد باران با شیشه یا ورقهای فلزی پشت بام از لطافت آن میکاهد. گاهی هم با صدای کشدار بوق و لاستیکهای یک وسیلهی نقلیه همراه با صدای پاشیده شدن آب به در دیوار قطع می شود و این صداها همانند پارازیت ، نمیگذارند لذت واقعی صدای باران به انسان آرامش ببخشد. در طبیعت اما از این صداهای ناهنجار و مزاحم هیچ خبری نیست. آنچه هست و آنچه میبینید و میشنوید صدایی است که از دل طبیعت میآید و نه تنها گوش خراش نیست بلکه گوش نواز است و انسان را وادار میکند لحظات طولانی به تماشای این صحنهها بدیع بنشیند و به این صداها گوش فرا دهد. اما متاسفانه بسیاری از ما آنقدر خودمان را درگیر مشکلات خود ساخته کردهایم که فرصتی پیدا نمیکنیم برای استراحت دادن به اعصاب و روان خود به محیطهای طبیعی پناه ببریم و هر روز به بهانهای از طبیعت فرار کرده و در کنج خانهها مینشینیم و با انواع وسایل الکترونیکی خودمان را مشغول میکنیم. کاش فرصتی برای آشتی با طبیعت ایجاد کنیم و آن را دوست بداریم و به آن احترام بگذاریم و همانگونه که طبیعت وسیلهی آرامش ما است ما نیز آرامش آن را به هم نزده و آلودهاش نکنیم.
از اطالهی کلام عذر میخواهم. با نظرات خود مرا راهنمایی کنید. تشکر





سلام
بعد از مدتها انتظار جای تبریک داره این هوای قشنگ
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
باسلام بسیار جالب بود جای ما خالی عالی
سلام
احسنت ! چقدر زیبا نوشتید ، با این قلم شیوا و روان و دلنشین خواننده رو با خودتون همراه کردید …از زمانی که باران شروع شد تا وقتی که جویبار به راه افتاد … تشبیه باران به موسیقی و ارکستر عالی بود…. من که از نوشته تون خیلی خیلی لذت بردم . قطعا شما در دوران تحصیل نمره های خوبی از انشاهاتون می گرفتید .
نمره ی این انشاتون هم بیست بیست !
با سلام بر شما عزیز گرانقدر از اینکه با شما ووبلاگ وزین وپر محتوای تان آشنا می شوم خوشحالم همیشه به شما سر خواهم زد هر وقت به روز کردید اطلاع دهید تا از خرمن معرفت تان خوشه چین باشیم ممنون وشاد زی …
درود بر شما
هفته ی درختکاری را به شما شادباش می گویم .
درخت کاری
به دست خود درختی می نشانم *** به پایش جوی آبی می کشانم
کمی تخم چمن بر روی خاکش *** برای یادگاری می فشانم
درختم کم کم آرد بر گ و باری *** بسازد بر سر خود شاخساری
چمن روید در آنجا سبز و خرم *** شود زیر درختم سبزه زاری
به تابستان که گرما رو نماید *** درختم چتر خود را می گشاید
خنک می سازد آنجا را ز سایه *** دل هر رهگذر را می رباید
به پایش خسته ای بی حال و بی تاب *** میان روز گرمی می رود خواب
شود بیدار و گوید : ای که اینجا *** درختی کاشتی روح تو شاداب
سلام همکار با ذوق
دقیقا همینه که خانم بهادری نوشتند .فوق العاده لذت بردم.کاش فرصتی بشه که بتونیم لذت کافی از طبیعت ببریم.ممنون از نوشته های خوبتون.
سلام چرا چیزی جدید تر در سایت نمی گذارید