رحلت پیامبر اکرم(ص) و امام مجتبی(ع) تسلیت
از سرا پای مدینه گِل غم میریزد
اشک از دیدهی غم بار حرم میریزد
از نگاه نگران، برق الم میریزد
خوب پیداست که باران ستم میریزد
آه! آرامش زهراست به هم میریزد
سایهی خنده از این گلکده کم کم برود
یا قرار است که پیغمبر اکرم برود ؟
نور از خندهی لبهای ترش میبارید
از گرفتاری امت به جزا میترسید
در به در، در پی ارشاد بشر میگردید
مثل او هیچ رسولی غم و اندوه ندید
در دلم شور عجیبی است نمیدانم چیست؟
در گلو بغض عجیبی است نمیدانم چیست
دخترت زار به سر میزند ای وای دلم
در دلم غصه شرر میزند ای وای دلم
پدرم حرف سپر میزند ای وای دلم
حرف از داغ پسر میزند ای وای دلم
یک نفر آمده در میزند ای وای دلم
دل بریدن ز تو بابا، به خدا آسان نیست
بعد تو واسطهی وحی خدا با ما کیست؟
این جوان کیست که از دیدن رویش در دل
غصه داخل شده و خنده ز لب شد زائل
آه! یارب شده انگار صبوری مشکل
گفت با لحن غریبانه ولی چون سائل:
با اجازه بگذارید بیایم داخل
با ادب آمد و در پیش پدر زانو زد
پرده از صورت پوشیدهی خود یک سو زد
مژده ای رحمت رحمان که سحر نزدیک است
ای رسول مدنی، وقت سفر نزدیک است
شب بیچارگی نسل بشر نزدیک است
به علی هم برسان روز خطر نزدیک است
وقت آتش زدن یاس و تبر نزدیک است
پدر آمادهی رفتن به سماوات ولی
نگران است برای غم فردای علی
تکیه بر دست علی زد گل باغ ایجاد
نظری کرد به زهرا و دوباره افتاد
آه از سینهی افلاک برآمد هیهات!
به علی، فاطمه را باز امانت میداد
داشت اما خبر از غصهی زهرا ای داد
این همه بی کسی ای وای سرم درد گرفت
دل سرشار غم شعله ورم درد گرفت
او ز فردای حسین و حسنش داشت خبر
از خزان گشتن باغ و چمنش داشت خبر
از به آتش زدن یاسمنش داشت خبر
از غم حیدر خیبر شکنش داشت خبر
از حسین و بدن بی کفنش داشت خبر
اشک از دیده فرو ریخت و روحش پر زد
پر زد و دختر مظلومهی او بر سر زد
********************
باید مرا گلیم مسیر نگار کرد
زیر قدوم فاطمیات خاکسار کرد
مهر تو را بهشت بخواهد، نمیدهم
در ماجرای عشق، نباید قمار کرد
فخر علی و فاطمه بر تو عجیب نیست
وقتی خدا به داشتنت، افتخار کرد
من که به دست هیچکسی رو نمیزنم
نانت مرا به شغل گدایی دچار کرد
هر چند آفریده خدا چارده کریم
اما یکی از آن همه را سفرهدار کرد
ما را پیاده کرد سر سفرهی شما
این کشتی حسین که ما را سوار کرد
باید به بازوی حسنیات دخیل بست
ور نه نمیشود، که جمل را مهار کرد
خشمت نیاز نیست در آنجا که میشود
با قاسم تو غائله را تار و مار کرد
ارزان تو را فروخت به حرف معاویه
زهری به کام تشنهی تو روزهدار کرد
زهری که میشکافت دل سنگ خاره را
در حیرتم که با جگر تو، چه کار کرد
زهرا شنیده بود تنت تیر میخورد
تابوت را برای همین با جدار کرد
