گزارش صعود به قله برفخانه طزرجان

راهنمایی خواستن به صورت تلفنی و صعود به ارتفاعات ناشناخته کم‌کم دارد برای ما به‌صورت عادت درمی‌آید. پس از صعود به قله مرتفع شیرکوه که گزارش آن در اینجا موجود است، و مشاهده قله سر به فلک کشیده برفخانه‌طزرجان و اطلاعات مختصری که از سایت‌های مختلف در باره این قله بدست آورده بودم، برآن شدم که به این قله نیز صعود کرده و از نزدیک زیبایی‌های آن را شاهد باشم. به همین منظور فردای برگشت از شیرکوه در تهیه مقدمات عزیمت به طزرجان بودم.

ضمن تماس تلفنی با آقای گلشن‌نیا و تشکر از ایشان به لحاظ راهنمایی‌هایی که منجر به فتح قله شیرکوه گردید، برای صعود به قله برفخانه هم از ایشان راهنمایی خواستم. این عزیز، بنده را به آقای ملک معرفی نمودند و آقای ملک هم در این امر سنگ تمام گذاشته و مرا مدیون خود کردند که در همین‌جا از زحمات بی شائبه این برادر بزرگوار و آقای گلشن‌نیا که هنوز سعادت زیارت این دو عزیز از نزدیک نصیبم نشده است، تشکر و قدردانی می‌کنم.

برای صعود به قله برفخانه‌ به هر کدام از دوستان که مراجعه کردم بنا به دلایلی از همراهی با من خودداری کردند. البته حق هم داشتند تقریبا پایان تعطیلات تابستان و در آستانه ماه مبارک رمضان بود و همه به نوعی گرفتاری داشتند و رفتن به کوهستان هم فقط عشق کوه می‌خواهد و دیگر هیچ. (بعد از برگشتنم همه دوستان با مشاهده عکس‌هایی که گرفته بودم، اظهار تاسف می‌کردند که چرا با من همراهی نکرده‌اند.) بنابراین عزم خود را جزم نمودم که به تنهایی این مسیر را پیموده و اگر خدا توفیق داد پا بر قله برفخانه بگذارم. تلفنی با آقای ملک صحبت کردم و ایشان هم راهنمایی‌های لازم را نمودند.

ساعت ۲ عصر پنجشنبه ۸۹/۵/۱۴ راور را به مقصد یزد ترک کرده و تقریبا ساعت ۶ عصر به شهر یزد رسیدم و به سمت تفت و پس از آن به سمت روستای طزرجان حرکت کردم. مسیرها را تلفنی پرسیده بودم بنابراین رسیدن به طزرجان سخت نبود.

طزرجان روستای بزرگ و ییلاقی است که در دره‌ای نسبتا وسیع  و تقریبا در ۴۰ کیلومتری شهر تفت واقع است این روستای یکی از مناطق خوش آب و هوای شهرستان تفت است که علاوه بر داشتن آثار باستانی و تاریخی، از جاذبه‌های خاص اکوتوریستی نیز برخوردار است. هر ساله هزاران نفر از کسانی که از دل کویر به ییلاق می‌روند مهمان مردمان این روستا هستند. قله برفخانه در سمت جنوب غربی این روستا واقع و از همه جای روستا قابل مشاهده است.

طبق راهنمایی‌های آقای ملک قرار بود با رسیدن به چهار راه اول به سمت راست پیچیده و پس از طی مسافت کوتاهی مجددا به سمت راست بپیچم و سپس مسیرم را تا انتها ادامه دهم. اما نمی‌دانم چه اتفاقی افتاده بود که از همان ابتدای جاده توجهم به سمت چپ بود. بنابراین با رسیدن به چهار راه به سمت چپ پیچیدم از طرفی متعجب بودم که  قله در سمت مقابل است پس چرا باید به این طرف بپیچم؟  از فرد مسنی که آنجا ایستاده بود پرسیدم: من می‌خواهم به قله برفخانه بروم که ایشان هم بدون هیچ سخنی با دست سمت مقابل را نشانم داد. اما باز پرسیدم به من گفته‌اند: به سمت راست بروم و ایشان هم نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و  گفت: درست است، اما سمت راست آن‌طرف است. انگار بمبی در مغزم ترکید. متوجه سوتی بزرگی به اندازه قله برفخانه شدم. بنابراین بدون هیچ کلامی تشکر کردم و به سمت راست پیچیدم. ولی نمی‌توانستم از جهت این اشتباه عظیم و بچه‌گانه از خنده خودداری کنم.

یاد همکار عزیزی افتادم که برای معاینه چشم‌های خود به چشم پزشک مراجعه کرده بود. دکتر علائم را به وی نشان می‌داده و ایشان هم علائم را درست تشخیص ‌داده و پاسخ می‌گفته با این تفاوت که همه علائم سمت راست را به سمت چپ و همه علائم سمت چپ را به سمت راست اشاره می‌کرده است. در پایان دکتر به ایشان می‌گوید خوشبختانه چشم‌های شما کاملا سالم هستند اما متاسفانه با این سن و سال شما هنوز دست چپ و راست خود را نمی‌شناسید.

گاهی در دلم و گاهی به صورت آشکارا با یادآوری کاری که کرده بودم به خودم می‌خندیدم. خلاصه پس از چند بار پرسیدن آدرس، بالاخره به جایی رسیدم که باید ماشین را متوقف کنم و صعود را آغاز نمایم.

به شماره کیلومتر که نگاه کردم عدد ۳۸۰ بر روی آن درج شده بود و ساعت نیز ۱۹٫۳۰ دقیقه عصر را نشان می‌داد.

خورشید آخرین اشعه‌های خود را از بلندترین تقطه قله برفخانه جمع می‌کرد که از ماشین پیاده شده و کوله‌پشتی را بر پشت گرفته و مسیری ناشناخته را که طبق گفته‌های آقای ملک و شواهد موجود به سمت جان‌پناه می‌رفت در پیش گرفتم. نمی‌دانستم چقدر مسافت تا جان‌پناه دارم و آیا کسی از کوهنوردان در آنجا هست یااینکه باید شب را به تنهایی بگذرانم.

البته آقای ملک اطمینان داده بودند که گروهی از کوهنوردان برای صعود قله به آنجا می‌آیند اما در مورد اینکه شب به جان‌پناه میرسندیا فردا صبح دچار تردید بودند.

به هرحال فرصت فکر کردن به این چیزها نبود چون هوا به سرعت رو به تاریکی می‌رفت و شب از راه می‌رسید و من باید نهایت استفاده را از روشنایی کم رنگ غروب می‌بردم. مسیر پاکوب به دره‌ای وارد شد که بعدا فهمیدم به آن دره جهادی می‌گویند. داخل دره درختان صنوبر تنومندی وجود داشت که از کنار آنها گذشتم.

در مسیر پاکوبی که به سمت بالای دره می‌رفت رد پاهایی وجود داشت که به سمت بالا رفته بودند. در کنار آخرین درخت‌ها کمی پا سست کردم تا هم استراحت کوتاهی کرده باشم و هم قدری آب بنوشم. در همین حال متوجه شدم چند نفر در قسمت انتهایی سربالایی در حال صحبت و حرکت هستند اما به دلیل فاصله زیاد و دید کم مشخص نبود به سمت بالا حرکت می‌کنند یا به سمت پایین می آیند.

مسیر پاکوب و پرپیچ و خم را به سمت بالا ادامه دادم. دیگر هوا کاملا تاریک شده بود و سکوت همه کوهستان را فرا گرفته بود. تنها صداهایی که این سکوت را می‌شکست صدای پای خودم و گاه‌گاهی فرار خرگوش یا موشی از زیر بوته‌ای بود و البته آوایی مبهم از دور دست به گوش می‌رسید. گویی صدای قرائت دعای کمیل در مسجد روستا بود.

پس از ۱/۵ ساعت طی مسیر، کورسویی از دور نمایان شد که با نزدیک شدن به آن متوجه شدم به جان‌پناه رسیده‌ام. صداهایی که از درون آن به گوش می‌رسید این نوید را می‌داد که اشخاصی قبل از من به آنجا رسیده‌اند. با کسب اجازه از آنها که ۶ نفر از کوهنوردان شهر یرد بودند، وارد جان‌پناه شده و کوله را بر زمین نهادم و خودم را معرفی کردم. با روی باز  من را پذیرفتند و متعجب از این بودند چگونه مسیری ناشناخته را در شب برای صعود انتخاب کرده‌ام این مورد هم از چهره‌هایشان نمایان بود و هم در کلامشان و سئوالاتشان مشخص بود.

شام مختصری که همراهم بود را در سفره نهاده و به همراه دوستان یزدی صرف کردیم و خبر به سلامت رسیدن خود را به آقای ملک که پیوسته جویای احوالم بودند رساندم. ایشان هم  سفارش مرا به دوستان یزدی کردند.

این دوستان اعلام کردند که قصد صعود به قله را ندارند بلکه به قصد رفتن به سمت یخچال برفخانه آمده‌اند. کمی ناراحت شدم که اگر کسی به سمت قله نرود این همه راه را بی‌خود آمده‌ام و بدون راهنما هم نمی‌توانم به قله بروم.

بالاخره نماز را خواندیم و تقریبا ساعت ۱۰ شب همه به امید فردایی که در راه بود خوابیدیم. ساعت ۲ بعد از نیمه شب گروهی دیگر به جان‌پناه وارد شدند که در بین خواب و بیداری تعداد آنها را ۸-۹ نفر تشخیص دادم.

ادامه گزارش و عکسها در برگه ۲

| توسط: ستاره سهیل | |  ۲۴ مرداد ۱۳۸۹ |  ۳ نظر  |  دسته: شهر من راور  |
  1. گردشگران می‌گه:

    با سلام وبا تشکر
    گزارش تون را خواندم ولذت بردم موفق باشید در این روز قراربود من هم به برفخانه صعود داشته باشم که مشکل پیش امد .
    موفق باشید

  2. ali fallah می‌گه:

    با سلام
    گزارش جامع و خوبی بود
    تبریک میگم
    ان شا الله همیشه صعودهای موفقی داشته باشید.

  3. HOSEIN888 می‌گه:

    سلام من هم شما رو لینگ کردم

:o) :-D ;-) :-P (H) :-S ;-( :-O :-( (O) (N) (Y) (L) (U) (F) (W) (^) (T)