ولادت با سعادت امام محمدباقر علیهالسلام بر تمامی عاشقان ولایت مبارکباد
از روشنی طلعت رخشنده «باقر»
شد نور علوم نبوی بر همه ظاهر
در اوّل ماه صفر از مشرق اعجاز
گردید عیان ماه تمام از رخ باقر
منشق شده از نور «علیّ بن حسین» است
این نور که نورانی از او گشته ضمائر
بر «فاطمهی بنت حسن» بس بُوَد این فخر
کاورده پدید این مه تابنده باهر
«باقر» لقب و کنیه «ابو جعفر» و او را
بوده است لقبهای دگر، هادی و شاکر
از هر بدی و عیب و زلل اوست مبرّا
جان و تنش از «یُذبَّ عنکم» شده ظاهر
دریای علوم است و زُداینده اوهام
گفتار حکیمانه او زیب منابر
از یک نفسش زنده کند صد چو مسیحی
از یک نظرش دیده اعمی شده باصر
یاد آمدش از چهره تابان محمّد
با چشم بصیرت نگهش کرد چو «جابر»
عالم همه شد روشن از آن نور خدائی
شد بارور از او شجر دین و شعائر
خوش باد، زمینی که هم آغوش شد او را
خوش آنکه به سوی حرمش گشته مسافر
دیگر غمی از محنت ایّام ندارد
هرکس به حرمخانه او گشت مجاور
وصفش نتوان گفت «حسان» با سخنی چند
چون، قصّه بلند است و زبان، الکن و قاصر
شعر از: حبیب چایچیان «حسان»
* * * * * * * * * *
ای ز سرو قد رعنا بر صنوبر طعنه زن
و ای ز ماه روی زیبا مهر را رونق شکن
همچو من هر کس رخ و قدّ تو بیند تا ابد
فارغ است از دیدن خورشید و از سرو چمن
گر خرامی صبحدم؛ در طرف باغ ای گلعذار
غنچه از شرم دهانت هیچ نگشاید دهن
ای تو شمع انجمن از فرط حسن و دلبری
هر کجا دارند خوبان دو عالم انجمن
نسبت حسن تو با یوسف نشاید داد از آنک
صد هزاران یوسفت افتاده در چاه ذقن
چشم جادویت نموده شرح بابل مختصر
بوی گیسویت شکسته رونق مشک ختن
کی توانم کرد وصف و چون توانم داد شرح
زآنچه عشقت میکند ای نازنین با جان من
بس بود طبعم پریشان از غم زلفت مگر
با خیال قد رعنایت کنم موزون سخن
در مدیح صادر اول امام پنجمین(ع)
کَش(۱) بود مدّاح، ذات ذوالجلال ذوالمنن
شبل(۲) حیدر سبط پیغمبر خدیو(۳) انس و جان
مخزن علم النبییّن کاشف سرّ و علن
حضرت باقر ضیاء دیده خیرالنساء
حامی شرع رسولالله هوادار سنن
جلّ اجلاله توانایی که گر خواهد کند
روز، شب، خورشید، مه، افلاک، غبرا، مرد، زن
دی به یک ایمای او گردد بهار و خار، گل
بلبل و قُمری شوند از امر او زاغ و زغن
بی ولای آن گل گلزار دین نبود، اگر
لاله خیزد در چمن یا سبزده روید از دمن
کوی او چون خانه حق قبله اهل یقین
اسم او چون اسم اعظم دافع رنج و مِحَن(۴)
هم به آدم شد مغیث و هم به نوح آمد معین
هم به عیسی گفت: کلّم هم به موسی گفت: لن
من چه گویم وصف ذاتش جز که عجز آرم به پیش
دُرّ دریای حقیقت را که میداند ثمن؟
دشمن ار بنمود مسمومش بر آن معهود بود
کز ازل تیر بلا را جان پاکش شد مِجَن(۵)
خصم اگر ورزید کین با وی فزدوش عزّ و جاه
مر سلیمان را نکاهد قدر، کین اهرمن
طعنه بر عرش برین هر دم زند ارض بقیع
تا که آن نور الهی یافت اندر وی وطن
تا که اندر باختر خورشید میگردد نهان
تا که از خاور شود هر صبحدم پرتو فکن
دوستانش چون صغیر آزاد از قید هموم
دشمنانش در حصار غم چو مور اندر لگن
شعر از: “محمدحسین صغیر اصفهانی”
پی نوشتها
۱- که او را .
۲- بچه شیر وقتی شکار کند
۳- پادشاه
۴- محنت، رنج، آزمایش
۵- سپر.
منبع: سایت تبیان


bah bah salam
to ke har dafe bishtar go mikari
veladat emam bagher bar shoma ham mobarak
shad bashi dadashi