دو غزل از مرحوم استاد شهریار
مه من هنوز عشقت دل من فگار دارد
تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد؟
نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها
که وصال هم بلای، شب انتظار دارد
تو که از پی جوانی همه سرخوشی، چه دانی
که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد؟
نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ارمن
که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد
مژه سوزن رفو کن، نخ او ز تار مو کن
که هنوز وصله دل، دو سه بخیه کار دارد!
دل چون شکسته سازم زگذشته های شیرین
چه ترانههای محزون که به یادگار دارد
غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را
غم یار بی خیال غم روزگار دارد
گل آرزوی من بین، که خزان جاودانیست
چه غم از خزان آن گل، که ز پی بهار دارد
دل چون تنور خواهد سخنان پخته، لیکن
نه همه تنور سوز دل شهریار دارد
* * * * * * * * *
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفادار از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
گر کسی را نفکندیم بسر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خوار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی


kheili ahsar zibaee entekhab kardi
mamnoon ke khaabram akrdiii
تشکر از انتخاب زیبای شما
یاشاسین آذر بایجان چخ ممنون
key up dat mishiد